شانه ی آبی مادر بزرگ منیر که بیدار شد، مراد رفته بود. به طرف دریچه رفت تا به
حیاط و حوض سرکی بکشد که انعکاس تصویر خودش را در شیشه ی پنجره دید. قسمتی از
موهای قشنگش در هم شده و به هوا رفته بود. دس
منیر بی مراد
مدت ها بود که منیر دلش گرفته بود. خسته بود و
غمگین.
می دونست که
دیگه مرادی در کار نیست و همون نمایش بودن اش هم دیگه وجود نداره. ولی بروی خودش
نمیاورد و مراد فکر می کرد که او نم
یاس آبی و عطر دیوارمنیر دوباره موقع آب دادن گل ها، بیشتر روی
دیوار کاهگلی آب پاشید تا پای گل و درخت ها. شیر آب را بست، کنار دیوار رفت و بو کشید...
عاشق این رایحه بود، آب روی خاک.یاس آبی از او پر